![]() |
|
اشعارحامد عسگـــری... - نسخه قابل چاپ +- تالار گفتگوی دوستی (http://www.dusti.ir) +-- انجمن: ادبیات (/forum-4.html) +--- انجمن: شعر (/forum-7.html) +---- انجمن: شاعران (/forum-5.html) +----- انجمن: شاعران ایران (/forum-209.html) +----- موضوع: اشعارحامد عسگـــری... (/thread-2090.html) صفحه ها: 1 2 |
اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-19-2012 03:53 AM شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد حامد عسگری RE: اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-19-2012 03:55 AM گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود بغض داری؟ شانه ی مردانه پیدا میشود امتحان کن ! ساده و معصوم لبخندی بزن تا ببینی باز هم دیوانه پیدا می شود من اسیر عابر این کوچه ی پاییزی ام ورنه هر جایی که آب و دانه پیدا می شود عصر پاییزی زیبایی ست لبخندی بزن [b]یک دوفنجان چای در این خانه پیدا می شود حامد عسگری [/b] RE: اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-19-2012 03:56 AM شال قرمز سر نکن من را هوایی تر نکن [b]گاوها با رنگ قرمز زود قاطی می کنند..... حامد عسگری [/b] RE: اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-19-2012 04:37 AM اگه خیال تو همش باهام نیس خلوتمو چرا خراب می کنن؟ چرا راننده تاکسیا همیشه دوتا کرایه رو حساب می کنن؟ اگه خیال تو همه ش باهام نیس چرا قدم زدنهامو کش می دم؟ چرا غروبا که میرم کافی شاپ میرم دوتا قهوه سفارش میدم؟ دورو برم پره از آدمایی که داد درد مشترک میزنن قصدی ندارن ولی با کاراشون زخمای کهنه مو نمک می زنن گفته بودم گریه بده واسه مرد غرور زیادش خوبه کم نمیشه مرد واسه بستن بند کفشش پاشو بالا میاره خم نمیشه.... حامد عسگری RE: اشعارحامد عسگـــری... - mohammad.h - 01-19-2012 01:56 PM خیلی شخصیتشو دوست دارم مرسی فرید RE: اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-20-2012 02:56 AM خواهش می کنم
RE: اشعارحامد عسگـــری... - mohammad.h - 01-22-2012 11:57 PM اصلاً قبول حرف شما، من روانیام من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز داغ شماست خیمه زده بر جوانیام رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام من کز شکوه روسریات کم نمیکنم من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟ بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز این سر که سرشکستۀ نامهربانیام کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست از بعد رفتنت گل ابروکمانیام شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند من دوستدار بستنی زعفرانیام RE: اشعارحامد عسگـــری... - mohammad.h - 01-23-2012 12:05 AM می روم حسرت دریای مرا دفن کنید اهل دیروزم و فردای مرا دفن کنید لحدم را بگذارید به روی لحدم شال ابریشم لیلای مرا دفن کنید ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند وقت تنگ است بخارای مرا دفن کنید صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود دل که خوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید تا پر از روسری و سیب شود شهر شما زیر این خاک غزل های مرا دفن کنید RE: اشعارحامد عسگـــری... - mohammad.h - 01-23-2012 12:09 AM همزاد گرد بادم و از نسل آتشم پایان نیمه کاره ی خوابی مشوشم من یک مناره ام به بلندای عمر نوح با زخم و تاول و ترک و غم منقشم شهنامه ای نبود بگویم که رستمم سو دابه ای نبود بگویم سیاوشم گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی اسیر روی خوش و موی دلکشم گاهی به حال من غزلم گریه می کند از ناله های مبهم دردی که می کشم دردی به سینه دارم و عکسی برابرم با چشمهای شرجی این عکس دلخوشم تا صبح گریه میکنم و غنچه می دهد گلهای ریز صورتی روی بالشم RE: اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-23-2012 06:38 AM شعری در مورد بم داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم مرگمان باد كه شكواييه از زخم كنيم مرد آن است كه از نسل سياوش باشد "عاشقي شيوهي مردان بلا كش باشد " چند قرن است كه زخمي متوالي دارند از كوير آمدهها بغض سفالي دارند بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت بنويسيد زني مرد كه زنبيل نداشت پسري زير زمين بود پدر بيل نداشت بنويسيد كه با عطر وضو آوردند نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود "دوش ميآمد و رخساره بر افروخته بود خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد هر كه از كوچه معشوقه ما مي گذرد بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود از در و پنجرهها ضجهي مرگ آمده بود شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ شاه قاجار به خونخواهي ارگ آمده بود با دلي پر شده از زخم نمك ميخورديم دوش وقت سحر از غصه ترك ميخورديم بنويسيد كه بم مظهر گمناميهاست سرزمين نفس زخمي بسطاميهاست ننويسيد كه بم تلي از آواره شده است بم به خال لب يك دوست گرفتار شده است مثل وقتي كه دل چلچلهاي ميشكند مرد هم زير غم زلزلهاي ميشكند زير بار غم شهرم جگرم ميسوزد به خدا بال و پرم بال و پرم ميسوزد مثل مرغي شدهام در قفسي از آتش هر چه قدر اين و آن ور بپرم ميسوزد بوي نارنج و حناهاي نكوبيده بخير! توي اين شهر پر از دود سرم ميسوزد چارهاي نيست گلم قسمت من هم اين است دل به هر سرو قدي ميسپرم ميسوزد الغرض از غم دنيا گلهاي نيست عزيز! گلهاي هست اگر حوصلهاي نيست عزيز! ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم آنچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم آسمان هست غزل هست كبوتر داريم بايد اين چادر ماتم زده را برداريم تنِ تردِ همه چلچله ها در خاك و پاي هر گور چهل نخل تناور داريم مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر پشت هر حنجره يك ايرج ديگر داريم مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست بم همين طور نميماند و بر خواهد خاست داغ ديديم شما داغ نبينید قبول! تبري همنفس باغ نبينيد قبول! هيچ جاي دل آباد شما بم نشود سايهي لطف شما از سر ما كم نشود گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد "نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد " RE: اشعارحامد عسگـــری... - Farideh - 01-23-2012 06:41 AM سلام سوژه نابم برای عکاسی ردیف منتخب شاعران وسواسی سلام «هوبره»ی فرشهای کرمانی ظرافت قلیانهای شاه عباسی تجسم شب باران و مخمل نوری تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده به روی جامهدران با کلید «سل لا سی» دعا، دعای همان روزگار کودکی است: خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی RE: اشعارحامد عسگـــری... - sonia - 01-23-2012 01:23 PM چقدر شعراش غمگینه!
RE: اشعارحامد عسگـــری... - Fatemeh - 07-09-2012 01:12 PM حال من خوب است مثل حال گل حال گل در دست چنگیز مغول.... RE: اشعارحامد عسگـــری... - Fatemeh - 07-09-2012 01:22 PM پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست گشت ارشاد اگر سر برسد... بدبختیم
RE: اشعارحامد عسگـــری... - Fatemeh - 07-09-2012 01:22 PM شربت توت سیاه است آنچه بر لب ریخته تشنهها را تشنه تر کرده لبالب ریخته میرعماد امشب چلیپایی به رقص آورده یا گیسویی بر شانه لختی مورب ریخته؟ جان فدای خالقی که در دهان کوچکت چند مروارید غلتان مرتب ریخته خالقی که چشم هایت را پدید آورده و قطره ای از آن میان کاسه شب ریخته من اتاقم را همین دیشب مرتب کردم و اسمت آمد ... گوشه گوشه یاس و کوکب ریخته |